|
|
|
|||||||
|
نوروز آریایی
اجزاء سفره عيد يا سفره هفت سين و نماد آن اجزاء چيست از کجا آغاز شده و چگونه به ما رسيده است؟ سفره هفت سين با نوروز پيوند نا گسستنى دارد و جزيى از آن است، و چنانکه در مقاله " بدين بايستگى روزى " آمد ، گذشته نوروز و نقطه آغازين آن چندان مبهم و به افسانه آميخته است که براى يافتن چرايى آن جز توسل به اسطوره ها و افسانه ها راهى باقى نمى ماند. امروزه اين خوان نوروزى در اقصى نقاط کشور گسترده مى شود: " سفره ايى محدود به ترکيب لغوى سين درهمه جا رايج نيست اما اصل گسترش سفره عموميت دارد. چه در تمام شهرها و روستاهاى ايران گسترده مى شود... اين خوان مجموعه اى است بسيارمتنوع از آنچه که در زندگى به آن محتاجند"(1) برخلاف تصور عامه که هفت سين را فرا گير و همگانى مى دانند انواع ترکيبات ديگر با عدد هفت در کشورمان رايج است مانند هفت شين که درميان هموطنان زرتشتى رواج دارد: بعضى هفت سين را در اصل هفت شين مى دانند: شراب و شکر، شهد و شير ، شمع و شمشاد و شانه يا شايه ( ميوه) و برخى آن را صورت دگر گونه هفت چين مى آورند يعنى هفت چيز چيده شده از درخت. اين سنت ارزنده چنان مسخ شده که هفت ميم نيز بر سر سفره نهاده اند: مرغ ، ماهى ، ميوه ، ماست ،مربا، مسقطى و ميگو"(2) چنانکه بر مى آيد در سفره عيد آنچه مشترک است عدد هفت است و آينه و کتاب مقدس ( در ميان مسلمانان قرآن و زرتشتيان اوستا) و البته آب وماهى زنده در درون آن . عدد هفت عددى مقدس در نزد ملل مختلف است واز جمله در ايران به دلايلى اين عدد مقدس شمرده مى شده است: هفت آسمان، هفت شهرعشق، هفت خوان رستم و هفت سين يا شين يا ميم سفره عيد از حضور مستمر اين عدد در سنن و عقايد اين ملت حکايت دارد. " هفت نزد ايرانيان عدد مقدسى است و با هفت امشا سپندان يا هفت جاودانه مقدس ارتباط کامل دارد"(3) امشاسپندان يا جاودانان مقدس، مقدسان بى مرگ يا جاودانان پاک، صفات پاک اهورامزدا هستند و نامهايشان به ترتيب عبارتند از: ( واژه ها به صورت فارسى آمده نه پهلوى و اوستايي)؛1- بهمن 2- ارديبهشت 3- شهريور 4- سفندارمذ يا اسفند 5- خرداد 6- اَمـِرتات يا امرداد يا بنابر غلط مشهور مرداد. " آنچه از اوستا بر مى آيد در راس اين شش امشاسپندان گاه "سپنته مئينيو" قرار داشته و گاه اهورا مزدا، و با اين افزوده عدد هفت را کامل مى کرده اند.
تاریخچه جشن نوروز از آیینهای باستانی و ملی ایرانیان میباشد. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد. با استناد بر نوشتههای بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استانهای گوناکون که پیشکشهایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند میپذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶ پ م)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن میکرد.همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن میگرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ میشد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد میشد. و سپس والامقامترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکههایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ میشد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه میکردند. شاه پیشکشهای نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش میکرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته میشد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ میپاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر میگفتند، آنها را برنمی داشتند.
|
||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:44 توسط سحر
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
می خواستم زندگیم در فاصله دریا و کشتزارها بگذرد . می خواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش ببندد. می خواستم روح گمشده ام را کنار تاکستانهای زیبا پیدا کنم ... می خواستم ....!!!
دهانم از کلمات ریزو درشت پر است .... کلماتی که می خواهند مشتاقانه به سوی تو بیاییند اگر هیچ گلی ندارم که تقدیمت کنم ٫ از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان می سازم و به گردنت می اندازم .... از رویاهایم دستکشی می بافم تا بادهای سرد ٫ انگشتانت را نیازارند .!!
نمی خواستم مثل بوسه ها فراموش شوم . نمی خواستم مثل ابرهای تیره باشتاب از بالای سرت بگذرم نمی خواستم برف پاکن ها نفسهای گرمم را از روی شیشه ها محو کننند ...!! نمی خواستم از پشت بام خورشید پایین بیافتم ..!!!
میخواستم در اشکهای فرشتگان زندگی کنم .. و روی دشت های برهنه ماه راه بروم .. و حوله ام را بر شاخه درخت طوبی بیاویزم ... می خواستم نامت را بر دیوارهای بهشت بنویسم .. و به پیشواز دستهای سپید پیامبران بروم ... می خواستم روزنامه ها را از عطر لیمویی عشق جاودانه کنم ...!!!
آه ٫٫ ای سرگشتگی همیشه ٬٬ ای تنهایی ناگزیر !!! من چهره تو را در بالهای پرندگان دیده ام ٫!! آیا چهره مرا بر سنگهای غبار آلود خاکستری می بینی ؟؟ من کنار انبوه ساعتهای شماطه دار افتاده ام . من بی سرود و بی درود مرده ام ..!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 21:11 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
غربت
شبي غمگين، شبي باروني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستيم بود و ندونست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد *************************************
نامه به خدا
يك روز كارمند پستي كه به نامههايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي ميكرد، متوجه نامهاي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامهاي به خدا. با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود: خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگيام با حقوق ناچيز بازنشستگي ميگذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد هزار تومان در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج ميكردم. هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچكس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان به من كمك كن. كارمند اداره پست خيلي تحتتاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنهاجيب خود را جستجو كردند و هر كدام پولهايشان را روي ميز گذاشتند. در پايان 96 هزار تومان جمع شد كه آنرا براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود: خداي عزيزم. چگونه ميتوانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آنها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار هزار تومان آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشتهاند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:47 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
( کتاب اداب معاشرت ) نوشته ژان لویی فورنیه ... یه کتاب کوچک و مفیدی است که همراه با جملات طنز وارش سعی دارد راهای درست رفتار کردن از زمان تولد تا مرگ را به شما آموزش دهد ... ( نوشتن بعضی از مطالبش خالی از لطف نیست ) سلام سابقا در روستاها همه به هم سلام میکردند .. ولی حالا جمعیت کره زمین انقدر زیاد است که وقتی نمی ماند که تا به همه مردم سلام کنیم چگونه باید سلام کرد ؟ خیلی آسان است ٫ بگویید سلام مجبور نیستید به اینها سلام کنید به آشنایی که در حال زدن صندوق بانک است . به فردی که در حال خودکشی است ( اول باید نجاتش دهید ) آداب دست دادن . با این افراد دستتان را پیش نبرید ٫ بگذارید اگر او مایل بود دست دراز کند : ۱- به یک خانم ۲- به یک شخصیت مهم ۳- به شخص مسن تر از خودتان توجه !!! به فقیری که دست را پیش آورده ٫ نباید دست داد . بلکه سکه ای در کف دستش بگذارید
دستانم را به دور خاطرات با تو بودن می اندازم ... و انگاه حس میکنم .. در کنارمی .. لحظه های زیبای با تو بودن ... دیگر تکرار نمی شود ... ولی من دست از دور انها باز نمیکنم ............
آینه ای در برابر آینه ات میگذارم تا از تو ابدیتی بسازم...
*به اطلاع میرسانم .* . این وبلاگ به علت شروع فصل گرم امتحانات این جانب تا اطلاع ثانویه ( تا پایان امتحانات ) آپ نمیشود . بای تا پیروزی در امتحانات
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:13 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
-یکی از بستگان خدا
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
نوشته هایی برای دل خودم .....
سرنوشتی مبهم سرگذشتی مرموز سرنوشت از من.سرگذشت از اوست ولی هزار افسوس.اخ هزار افسوس که سرنوشت من,سرکذشت اوست
(زندگی بسه به سرم هر چی اوردی.خندیدم تا که نگی دیدی اخر کم اوردی) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 12:33 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت. اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد .به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و … دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون » نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون ب این باورند که : یا راهی خواهم یافت ٬ یا راهی خواهم ساخت
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:20 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:58 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر میتوانستم فراموشت میکرد م اما...... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تا حالا فکر کردي عشق يعني چي؟
**************************** |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:48 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست عزیزم .. وقتی سالهای دور .. قلبت از عشق شکسته بود سر بر شانه ام گذاشتی و تمام دلشکستگی ات را گریه کردی هنوز با یاد اون روزها شانه ام از غم عشقت خیس میگردد ..... ولی اکنون .. تو شاد ترین لحظه زندگیت را تجربه میکنی لحظه ای که خدای بزرگ به خاطر قلب مهربانت به تو هدیه کرده است ... پس :
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:7 توسط سحر
|
||
|
|
|
|
|
سورنا (سورن پهلو سرداران بزرگ و نامدار در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان در بهار ۲۰۶۰ سال پیش فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست.
ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی بهمعنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.)
ز سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهاي پهناوري را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره مي كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوكا (Luca) تصميم حمله به ایران را گرفتند. لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد. نبرد ميان دو كشور در بهار سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میانرودان (بينالنهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره carrhae روي داد. در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي كه تيراندازان چيرهدستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبلیوس) دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند. روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزهداران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیادهنظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود. پارتیان آریایی را نخستین سازندگان تیربار جنگی در گیتی می دانند. جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پيدرپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت. پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. روميها براي جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند. بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت. ۹ اما شوربختانه سورنا هیچ بهرهای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت. البته تاریخ یکبار دیگر در زمان پادشاهی شاهصفی صفوی تکرار شد امامقلیخان ارتشبد ایران در زمان شاه عباس کبیر، دریاسالار آبهای نیلگون خلیج فارس، فاتح جنگهای ایران و پرتغال، آزادکننده بحرین و قشم ناجوانمردانه همراه با فرزندانش بهدست پادشاه خونریز شهید شد. در پایان یاد و خاطره همه سرداران سرافراز ایرانی در طول تاریخ شکوهمند ایران گرامی باد: آریوبرزن، آرتیمیس، سورنا، بهرام چوبین، رستم فرخزاد، ابومسلم خراسانی، مازیار، بابکخرمدین، امامقلیخان، اللهوردیخان، عباسمیرزا، ستارخان، باقرخان، یپرمخان، رییسعلی دلواری، باکری، همت، شیرودی، بروجردی، جهانآرا، کشوری، قرنی، سرافراز و..
پاینده باد ایران |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 17:31 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
باز پاییز است ... باز این دل از غم دیرینه لبریز است باز می لرزد به سر شاخه های بید سرگردان باز میریزد فرو بر چهره ام باران باز رنجورم خداوندا ... پریشانم باز می بینم که بی تابانه گریانم باز پاییز است ... باز این دنیا غم انگیز است باز پاییز است و هنگام جدایی ها باز پاییز است و مرگ آشنایی ها ..
زین پس با یاد او به خواب می روم .. خواب او را می بینم و به یاد او از خواب بر میخیزم .. ز من بلکه دو گلدان این اتاق با یاد او گل خواهند داد .... و یاسهای سفید بوی او را منتشر خواهتد کرد .... او را دوست دارم به خاطر همه ی عشقهایی که در من به هجران نشانده .. رفت و نمی دانست که بی او برای بوییدن یک گل .. برای خواندن یک شعر و برای دیدن یک ستاره تنها مانده ام ....
< محسن مخملباف >
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:27 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی زندگی سخت و مشکل است اما اصل این است که شاکر و سپاسگذار خدا باشیم . اگر زندگی همراه با سختی نبود ما رشد نمیکردیم " یاد نمی گرفتیم " تغییر نمیکردیم " . اگر زندگی مجموعه ای از روزهای عاشقانه بود ما نیز خسته میشدیم . بنابر این شاکر باشید این تداخل با زمانه است و باید بدانید که فقط ماهی مرده در جهت آب شنا میکند . همه ما گاهی ناراحت میشویم و با خود کلنجار میرویم . ما باید با جریان آب مبارزه کنیم و پیش رویم . می خواهید همچون ماهی مرده ای باشید یا سالم ؟؟؟
زندگی یعنی سعی زندگی را هر طور نگاه کنی زیباست . (گوته ) زندگی سراسر اموزش است زیرا زندگی همواره در پیشرفت است . ( لابولاید )
++++++++++++++++++++++++
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:37 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی ست دل من که به اندازه یک عشق ست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه ... سهم من این ست سهم من این ست
به من نگاه کن که چه بیقرارم ... قلبم با هر تپش اهنگ تو را مینوازد به من نگاه کن .. که عشقم حقیقتی گرم است ... به من نگاه کن که قلبم ... بیقرار است ... بدون تو این ثانیه هام خیلی خسته است ... بدون تو دنیام خیلی بسته است ....
برایت از دلتنگی هایم می نوسم ....از روزهای نبود تو ... از تنهایی ام ... این کاغذ های بی جان را از عشق تو گرم میکنم .... از دوریت پولک نشان ... دستانم را با امید قلب به حرکت وا میدارم ... این صفحه ای از عاشقانه های من است
وقتی دستهایت لرزید
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:57 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
ارتیمیس اولین زن دریانورد ایرانی
آرتیمیس نخستین زن دریانورد ایرانی است که در حدود 2480 سال پیش فرمان دریا سالاری خویش را از سوی خشایارشا ٬ شاه هخامنشی دریافت کرد.وی اولین بانوی میباشد که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است. در سال 484 پیش از میلاد هنگامی که فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان از سوی خشایارشا صادر شد ٬ آرتیمیس یکی از فرمانروایان سرزمین کاریه ( یکی از بخشهای سوریه کنونی ) با 5 فروند ناو جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. در این جنگ که ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند ٬ نیروی زمینی ایران را 8000 هزار پیاده و 80 هزار سوار تشکیل میدادند. نیروی دریایی ایران شامل 1200 کشتی جنگی و 3 هزار کشتی حمل و نقل بود.آرتیمیس در جنگ سالامین در سال 480 پ.م که بین نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت شرکت داشت.او دلاوریهای بسیار از خود نشان داد و با ستایش دوست و دشمن روبرو شد. با دلیری و بی باکی کم مانندش بخشی از نیروی دریایی ایران را که در بدترین شرایط در جنگ سالامین قرار گرفته بود را از خطر نابودی نجات داد. به همین دلیل از سوی خشایارشا افتخار دریافت عنوان دریاسالاری را نصیب خود کرد.در دوران پهلوی در سالهای دهه 60 برای نخستین بار نیروی دریایی ایران ناوشکن بزرگی را به نام یک زن نام گزاری کرد. و او آرتیمیس بود. ناوشکن آرتیمیس در دوران خدمت فرج الله رسایی به آب انداخته شد و سالها به روی آبهای نیل گون خلیج فارس پاسدار سواحل ایران بود.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:12 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب از آسمان ديده تو
تو مرا مي فهمي من تورا مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:53 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
|
چقدر از اون زمانها گذشته ... و خاطرات کودکی مثل خود کودکی مون داره محو میشه ... چقدر دوران ساکت و بی غمی بود ..... بی خیال دنیا ... چقدر از ساعتهای اونو جلوی این جعبه جادویی میخ کوب شدیم و اون کارتونا ما را برد با خودش به یه دنیای دیگه ...
یادتون میاد ....
(چوبین )
یاد کودکی هامون ... با این همه کارتون های زیبا بخیر ... ادامه کودکی ها و کارتونا دفعه دیگه |
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:47 توسط سحر
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی : از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم : حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم“ باز گفتم که: “ تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!
اشکی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید، یادم آید که از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷
خدایا آنکه در تنها ترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهائیش تنهای تنهایش نذار |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:14 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . *********************************
عشق در لحظه اي پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است . ****************************** یک همیشه یک است .... شاید در تمام عمرش .. نتواند بیشتر از یک شود .. اما بعضی اوقات .. می توان خیلی باشد .... یک نگاه ... یک سرنوشت ... یک خاطره ... یک دوست ..!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:7 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
آیینه ها دچار فراموشی اند و نام تو ورد کوچه خاموشی امشب تکلیف پنجره بی چشم های باز تو روشن نیست! زنده یاد قیصر امین پور ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را . . . به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد دلم براي کسي تنگ است که چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي کسي تنگ است که همچو کودک معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي کرد دلم براي کسي تنگ است که تا شمال ترين شمال با من رفت و در جنوب ترين جنوب با من بود کسي که بي من ماند کسي که با من نيست کسي که . . . - دگر کافي ست. حميد مصدق
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:28 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر
ساحل امروز خموش است ماسه ها شسته و نمناک موج کف بر لب و دیوانه و مست سوی من می آید و بر می گردد، مرغ دل گرچه اسیر قفس است، همره موج ندانم که چرا میخواند مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:47 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
در اخرين لحظه ديدار به ))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) )))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) دشت خواب با كوه هاي ...................... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:11 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
*************************************
در بیکران زندگی دو چیز افسونم میکند : آبی آسمان را که میبینم و می دانم که نیست و .. خدایی که نمیبینم و میدانم که هست ....!!!
=========================== |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:25 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
بی چشمو رو تولدی دیگر همه هستي من آيه تاريكيست
فروغ .............. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:21 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهایی ام را با تو قسمت میکنم .... سهم کمی نیست !! گسترده تر از عالم تنهایی من ..... عالمی نیست !! غم آنقدر دارم که می خوام تمام فصل هارا بر سفره رنگین خود بنشانمت ... بنشین غمی نیست بر من نگیر که این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد ٫ در میان مردگان هم همدمی نیست همواره چون من .. نه .. فقط یک لحظه خوب من بیندیش لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست من قصد نفی بازی گل و باران را ندارم شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را در دستهای بی نهایت مهربانت مرهمی نیست شاید یا شاید .... یا هزاران شاید دیگر اگر اینک به گوش انتظارم .. مبهمی نیست
هیچ گاه فاصله ها ............. حریف خاطره ها نیست .....!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:9 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
دیدی دلم شکست ... دیدی دلم شکست ..... دیدی این بلور درخشان عمر من ... بازیچه بود .... دیدی چه بی صدا ... دل پر آرزوی من از دست کودکی که ندانست قدر آن .... افتاد بر زمین ............ دیدی دلم شکست ....!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این چهار چیز را در زندگی ات نشکن ... اعتماد .... قول .... رابطه .... قلب را ... زیرا وقتی اینها می شکنند ... صدا ندارند .... ولی درد بسیار دارند .... ( چارلز دیکنز )
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:8 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
این عقربه های ساعت انگار با ما شوخی دارن ... بعضی وقتا به این امید که زمان گذشته باشه به ساعت که نگاه میکنم ... انگار یه دستی جلوی حرکتشو میگیره ... بعد تو دلش به من میخنده بعضی وقتا هم که یهو چشمم به ساعت می افته .... انگار دوتا عقربه ها با هم مسابقه گذاشتن ... هی از هم می خوان بزنن جلو دیگه نمی دونم .. باهاشون چیکار کنم ... نمیدونم با من اینقدر لج بازی میکنن یا با بقیه هم همین طور شیطنت میکنن ....؟؟ اخه من با شما چیکار کنم ... میشه اصلا با دل من راه برید ... لطفا ......!! <<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
بلند کاج پیر همسایه ... دستانم را فقط به تمنای تو دراز میکنم در تمنای توست که دلم پر میکشه تا نوک این کاج پیر ... این صبور زمانهای دور گاهی فکر میکنم من هم روزی .. اینقدر پیر و خشک میشوم گاهی زمانها به تندی .. با فکر تو میگذرد .... و نگاه من بر روی پرتوی مهتاب که بی اجازه تا وسط اتاق من آمده خشک می شود من در تنهایی صبور خود ... در ته قلبم تو را میطلبم گاهی لحظه ها را نفرین می کنم .. و گوشهای صبورم را میگیرم .. تا تیک تیک این ثانیه های بی قرار .. بر قلبم سنگینی نکند ... این ثانیه های پر شتاب بلند کاج پیر همسایه .. به من بیاموز این همه صبوری را ... تا در این اتاق تاریک مثل تو ایستاده قدم بردارم ... به من بیاموز بدون او چگونه خشک و بی بر زندگی کنم ... بلند کاج پیر همسایه .................... ******************** |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:31 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا تو زندگیتون .. احساس کردید که نیاز دارید به عقب برگردید ؟؟؟؟ ................. شاید هیچ وقت مثل امروز ... احساس نیاز نمیکردم که به گذشته برگردم . مثل امروز آرزو نکردم ... ای کاش ... زندگی ام دکمه ای داشت تا .. میزدم و اون برمیگشت به عقب ... تا جبران کنم ... تمام کوتاهی هایی که تا به حال کردم و تمام راهایی که به اشتباه رفتم ... و راهایی که الان فکر میکنم .. اونا بهتر بوده ... ولی واقعیت اینه : من اینجام .... و هیچ امیدی نیست خوب این ارزوی بزرگی بود ... فقط تصور کنید ... هی اشتباه میکردیم و هی میزدیم عقب تا جبران کنیم ... زندگی مسخره میشد ... می شد فقط گذشته هات ... همین ولی خوب مثلهایی هست که میگه : ماهی را هر وقت از آب بگیری زنده ( تازه ") است ولی ای کاش این دکمه ها هم بودا ... و گاهی ... فقط گاهی از اون استفاده میکردی پشت سر نیست فضایی زنده پشت سر مرغ نمی خواند پشت سر باد نمی اید پشت سر خستگی تاریخ است .........
از این نهراسید که زندگی تمام می شود از آن بترسید که هرگز آغاز نشود ......!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:5 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
همه میپرسند : چیست در زمزمه مبهم آب ؟ چیست در همهمه دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ٫ روی این آبی آرام بلند ٫ که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟ نه به ابر ........... نه به آب ........... نه به برگ ...... نه به این آبی ارام بلند ....... من به این جمله نمی اندیشم . من مناجات درختان را هنگام سحر ٫ رقص عطر گل یخ را با باد ...... نفس پاک شقایق را در سینه کوه ٫ گردش رنگ و طراوت را در گونه ء گل ٫ همه را می شنوم ............. می بینم من به این جمله نمی اندیشم !! ... .... .......... به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی ٫ تک و تنها به تو می اندیشم . همه وقت ............ همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را ٫ تنها تو بدان !! تو بیا ... تو بمان با من .... تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو ... به جای همه گلها تو بخند . اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از ان موی دراز ٫٫ تو بگیر ......... تو ببند ..!!! تو بخواه ... پاسخ چلچله ها را ٫ تو بگو !! قصهء ابر هوا را ٫تو بخوان !! تو بمان با من تنها تو بمان !!! در دل ساغر هستی تو بجوش ٫ من همین یک نفس از جرعهء جانم باقیست !! آخرین جرعهء این جام تهی را تو بنوش !!!!................... ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:42 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
عید بهار باز کن پنجره را ٫ که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار .... روی هر شاخه ٫ کنار هر برگ شمع روشن کرده است . همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس .. هدیهء جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست . باز کن پنجره را ای دوست ......... هیچ یادت است ؟ که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟ برگ ها پژمردند ؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟ .... هیچ یادت هست ؟ توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد ؟؟ .... با سرو سینه ء گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟ .... هیچ یادت هست ؟ حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم ... که در این کوچه تنگ ... با همین دست تهی روز میلاد اقاقی را .... جشن میگیرد !!! ..... خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی ؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟ باز کن پنجره را و بهاران را ........ باور کن سال نو مبارک ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ باز این ترانه هارا عشق است رخش سرخ باد پا را عشق است عشق درگیر غروب درد است باز هم طلوع ما را عشق است آی از خانه ی زخم و گریه غربت بغض گشا را عشق است آی از آب و هوای بی عشق بادبان ناخدا را عشق است اهل بی مرز ترین دریا باش آی اهل همه جا را عشق است از غزل باختگان می ترسم شعر های بی هوا را عشق است
ای قشنگ سازها آوازها ..... روزهای بی عزا را عشق است .....!!! . ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷ آخرین برگ نوشته از سال ۸۶ امید است که سال جدید را با خوبی شروع کنید و پای سفره هفت سین ..... این زیبا ترین و الهی ترین سفره همه را ......... در شادی خود شریک کنید . سرور ... سعادت ... سخاوت ... سر بلندی .... سلامت .... سیادت .... سپاس ***** هفت سین زندگیتان باد ******
نوروز باستانی ایرانیان بر شما نوادگان کوروش کبیر مبارک باد
*****سبز باشید و استوار ایرانی باشید و سر بلند ****** < سحر >>>** |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:31 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و به جاش یک زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جایی که لبریز کینه و نفرت بشی .... حس کنی هنوزم دوستش داری ...!!!! چقدر سخته دلت بخواد سرت و باز به دیواری تکیه بدی که یکبار ... زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .......!!! چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و اما وقتی دیدیش ........ هیچ چیز به جز سلام نتونی بگی ............. چقدر سخته وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه !!! اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم ....... دوستش داری !!!! چقدر سخته که گل آرزوهات و تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی :
<< گل من باغچه نو مبارک ..........>>
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
خاک تپید . هوا موجی زد . علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند : میان دو دست تمنایم روییدی در من تراویدی . سکوتم را شنیدی : (( بسان نسیمی از روی خودم بر خواهم خاست ٫ درها را خواهم گشود ٫ در شب جاویدان خواهم وزید .)) سهراب
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:42 توسط سحر
|
|
||